شش حکایت کوتاه از گیتی سروش

منظره (خیابان).   در شب خاموش خیابانی آشنا، تازه کنده‌شده و تا نیمه صاف‌شده اما هنوز اسفالت‌نشده، ازین ناتمامی غریبه، در غبار، آهسته؛ گذر تک‌تک درخت‌ها از نزدیک پنجره‌ی تاکسی و از دور اما به‌ظاهر نه هرگز دور از دست، با تازگی برگ‌های نورسته‌‌ی پنهان در غبار و در تیرگی نیمه‌ی شب، با درخشش‌های نورهای تند گاهگاهی از بالای تیرهای چراغ‌ برق و گم در لابه‌لای درخت‌های بلند گذرا؛ با چشم‌هایی سرخ از اشک و با یاد نسرین که دیگر بیشتر خاطره‌های پاره‌پاره‌ست و آخر، وقتی در حسرت فراموشی، درخت‌های غبارگرفته‌ی کنار خیابان را تماشا می‌کنم و به صدای آب در جوی و به حرف‌های راننده برای پسربچه‌ای که، حالا می‌دانم، خواهرزاده‌اش است و در کنارش در صندلی فرو رفته گوش می‌دهم، بیشتر خاطره‌ی لباس‌هایی‌ست به تن نسرین (نارنجی، بی‌شمار بلوز در همه‌ی مایه‌رنگ‌های نارنجی، دامن پلیسه‌ی خاکستری، پیراهن سفید ساده با کناره‌ی بنفشِ باز) اما بی‌ هیچ چهره‌ای، بی‌ نسرین.

—شمیم بهار

ترانه برای یک ارض موعود

می‌گوید که ماه کلاهی شنی است و ماه را لگدمال می‌کند. دیوانه‌ها خشمِ باورنکردنی دارند. می‌گوید ستاره‌ها تاج‌هایِ نمکند و خوراک‌های خود را به دو بار نمک می‌زند. دیوانه‌ها جادوگرند. من این ترانه را با خوابیدن در گیسوانِ تو یافتم. دیگر نمی‌دانم که تو در کجا فراموشم می‌کنی. او همچنین می‌گوید که با دست‌های ما یک شال خواهد بافت، امّا دروغ می‌گوید.

—ادمن ژابس، ترجمه‌ی محمود مسعودی

آقای تست

من چیز مهمی ندارم، ... یک دهم ثانیه... صبر کنید... لحظاتی است که تنم روشن می‌شود... بسیار عجیب است... به‌ناگه درونم را می‌بینم. می‌توانم ضخامت لایه‌های گوشتم را تشخیص دهم... و مراکز درد را حس کنم، حلقه‌ها را، قطب‌ها را، نوک درد را. آیا این شکل‌های زنده را می‌بینید؟ این هندسه‌ی رنج مرا می‌بینید؟ برخی از این درخشش‌ها کاملاً شکل افکارند، از اینجا تا آنجا... به من می‌فهمانند... هنوز مرا نامطمئن باقی می‌گذراند. نامطمئن واژه‌ی درستی نیست، وقتی «این» می‌خواهد ظاهر شود، در خود چیزی مغشوش و پراکنده حس می‌کنم... جاهایی در... درونم مه‌آلودند، گستره‌هایی به چشم می‌آیند. پس، سوال یا هر موضوعی را از خاطره‌ام برمی‌کشم، خود را در آن فرومی‌کنم، هر ذره‌ی شن را می‌شمارم... و تا جایی که می‌بینمشان... ـــــ‌با دردی که بیشتر می‌شود، مجبور می‌شوم به آن‌ها توجه کنم، به آن فکر می‌کنم! ـــــ‌فقط منتظر فریادم هستم... و تا آن را شنیدم ـــــ‌شی، این شی وحشتناک، کوچک‌تر می‌شود، و باز هم کوچک‌تر، و خود را از منظر درونی من پنهان می‌کند...

—پل والری؛ بازگفت از شش یادداشت برای هزاره‌ی بعدی، ایتالو کالوینو، ترجمه‌ی لیلی گلستان

در این شماره

«در یک غروب بی‌سرانجام زاییده شدم و یا شاید نشدم و اگر هم شدم لامحاله زاییدنی بود دردناک و من خود نمی‌دانم چه می‌کردم یا نمی‌کردم آیا ظلمات بود و خستگی بود و سکر مستی‌بخش یک غروب زمستان بود یا زمستان بی‌غروب ظلمانی و خستگی‌زای زندگی‌ای بود که در من می‌دوید و یا حتا نمی‌دوید بلکه پخش می‌شد و گم می‌شد؟ و صدای من برخاسته بود و پدرم گفته بود: وه چه قدبلند است. و اکنون زندگی را با عینک رنگارنگ داستان می‌بینم و سراسر جهان را، جهان برایم آن صفا را ندارد که برای تو دارد که می‌نشینی و می‌نوشی و یا نمی‌نشینی و نمی‌نوشی اما هر دو حال برایت یکسان است یا اگر یکسان نیست من چنین می‌اندیشم که یکسان است و دیگر تو را از اطلاع بر زندگی من چه حاصل؟ و اگر هم می‌خواهی بدانی به چه کتاب علاقه‌مندم و چه نویسنده‌ای را می‌پسندم که نمی‌خواهم بدانی و سبکم چیست که نمی‌خواهم بدانی و چه می‌گویم که نمی‌خواهم بدانی و آخر روزی خودم را می‌کشم یا نمی‌کشم که به مرگ طبیعی می‌میرم، تو خواهی دانست و تو آن روز همه‌چیز را خواهی دانست.»

—بهرام صادقی

عذاب

چون چکاوک
تشنه بر سراب مردن

یا چو کَرک
تا نخستین بوته‌زار
دریا را گذشته
چراکه دیگر
شوق پروازش نیست

اما نه زیستن به زاری
چون سهره‌ای کورگشته*

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*در ایتالیا سهره‌ها را کور می‌کنند تا بهتر بخوانند.


—جوزپه اونگارتی، ترجمه‌ی محمود نیکبخت