«در یک غروب بیسرانجام زاییده شدم و یا شاید نشدم و اگر هم شدم لامحاله زاییدنی بود دردناک و من خود نمیدانم چه میکردم یا نمیکردم آیا ظلمات بود و خستگی بود و سکر مستیبخش یک غروب زمستان بود یا زمستان بیغروب ظلمانی و خستگیزای زندگیای بود که در من میدوید و یا حتا نمیدوید بلکه پخش میشد و گم میشد؟ و صدای من برخاسته بود و پدرم گفته بود: وه چه قدبلند است. و اکنون زندگی را با عینک رنگارنگ داستان میبینم و سراسر جهان را، جهان برایم آن صفا را ندارد که برای تو دارد که مینشینی و مینوشی و یا نمینشینی و نمینوشی اما هر دو حال برایت یکسان است یا اگر یکسان نیست من چنین میاندیشم که یکسان است و دیگر تو را از اطلاع بر زندگی من چه حاصل؟ و اگر هم میخواهی بدانی به چه کتاب علاقهمندم و چه نویسندهای را میپسندم که نمیخواهم بدانی و سبکم چیست که نمیخواهم بدانی و چه میگویم که نمیخواهم بدانی و آخر روزی خودم را میکشم یا نمیکشم که به مرگ طبیعی میمیرم، تو خواهی دانست و تو آن روز همهچیز را خواهی دانست.»
—بهرام صادقی