لنگ

لرزه‌ی خود را شنید که انگار استخوان‌هایش می‌ترکند. نه ناگهان بلکه دم‌به‌دم و یکنواخت و ریزریز می‌ترکند. چیزی لای در نیمه‌باز او را می‌پایید که خودش و پاییدنش و وهم بودن یا نبودنش بر پشتش سنگینی می‌کرد. از آنجا نمی‌جنبید و در نیمه‌باز بود و کسی نه آن‌سوی و نه این‌سوی و نه میان آن نبود و تنها یک سنگینی پاینده بر همه‌چیز موج می‌خورد.

—ابراهیم گلستان

می‌خواهم دهل بکوبم

گلوگاهت را به من بسپار و دهانت را حلالم کن
می‌خواهم آواز زلالی بخوانم برای کهورهای دشتستان
          [در آفتاب می‌روند فصل‌ها، و عف‌ها
          گر می‌گیرند از عطش خویش و شعله
          به هم هدیه می‌دهند]

گیسوانت را به من بسپار
می‌خواهم آواز تابداری بخوانم   که سایه بیفکند بر وطنم
که ببارد
بر دانه‌ای –که مثل دلم–
در عمق این جهنم سوزان پنهان است
          [در آفتاب می‌روند آب‌ها
          در آفتاب می‌نشیند دشت
          و بذرها
          در خاکه‌های خاکستر می‌پوسند]

چشمانت را به من بسپار
می‌خواهم که خیس ببینم گیتی را
و خیس و سبز برویانم آتش را
از گورهای مشتعل سرگردان
          [در آفتاب می‌وزد زمین
          در آفتاب می‌وزد جهان
          و آدمیان
          در آفتاب به مسلخ می‌روند]

قلبت را به من بسپار
می‌خواهم دهل بکوبم

در این ظلمات آفتابی
می‌خواهم دهل بکوبم

—منوچهر آتشی

در جست‌وجوی زمان ازدست‌رفته

گذاشت پرتو نگاه آبی‌اش بر من ببارد، لحظه‌ای دودل ماند، ساقه‌ی ترد بازویش را باز و به سوی من دراز کرد، بدنش به پیش خم شد و باز بی‌درنگ به حالت نخستین برگشت چون بوته‌ای که خوابانده باشی و تا رهایش کنی وضعیت طبیعی‌اش را بازیابد.

—مارسل پروست، ترجمه‌ی مهدی سحابی
مثل پرنده‌ای که در او شور مردن است
مثل شکوفه‌ای که در او شور ریختن
مثل همین پرنده‌ی خاموش کاغذی
آنجا نشسته بود.
نگاهش پرنده‌وار
و پشت او به باران
          باران پشت پنجره بارید و
           ایستاد.
من بیم داشتم که بگویم
شکوفه‌ها از کاغذند.
~
من بیم داشتم که بگویم
اتاق من
خاموش و کاغذی‌ست
باران پشت پنجره
باران نیست.

—م. آزاد

کنار کارما

بویِ بارانِ نم‌نمِ صبحگاهی بیدار و شیدایم کرده بود. پتوی‌سبک‌برشانه، یله ایستادم کنارِ پنجره و میناهایِ ریزی را تماشا کردم که تک‌قطره‌ها تکانشان می‌دادند. یک‌ لیوان شیر سرد را مزه‌مزه کردم تا راهِ نفس باز شود. تمامِ دیشب باریده بود و باریده بودم. گفته بود من این سکوت‌ تو را ازبرم که تا ابد ادامه‌اش می‌دهی. نالیده بودم که گفتنی نیست. گاهی قصّه این‌قدر پیچ‌وتاب می‌خورد، گره برمی‌دارد و حفره‌دار می‌شود که دیگر حتا نمی‌دانی از که مکدری، از که سبک‌تر و از که بریده‌. چشم باز می‌کنی و می‌بینی راوی سوم شخصی شده‌ای که مجبوری جز آن سکوت، حقِ حاکمیت بر آن ماهیچه‌یِ ضربان‌دارِ سمتِ چپِ سینه را هم حفظ کنی.

به‌نوازش گفته بود فراموش کن دیوانه‌جان. نهیب زده بودم که سعی خواهم کرد. اردیبهشت ماهِ فراموش‌کردن‌هاست و فراموشی سخت فریبا و طناز است؛ سخت «دروغ‌وعده و قتال‌وضع و رنگ‌آمیز».

—اردیبهشت ۱۳۹۶