طبیعت بی‌جان با صدف‌ها و لیمو

تناقض ژرف: اشیایی درست در کنارمان، کاملاً مأنوس با ما و باز به‌شناخت‌درنیامدنی. سرشار از تاریخ، امّا تاریخی صامت؛ پر از بستگی به آدم‌های خاص، لحظه‌های خاص، ایماها، عواطف؛ که حالا همه‌شان نایافتنی‌اند، جز ته‌مانده‌ای ازشان نمانده، انگار انباشت احساس پخش و پاشیده شود، بشود هوا، غبار، بخاری از حضور انسان.

و شاید این یکی از رموز نقاشی‌هاست: اگر این‌طور خرسندمان می‌سازند به این خاطر است که قرابت و فاصله را توأمان در خود دارند، بهمان مجالی می‌دهند تا دمی باشیم و دمی دیگر نه.


باشیم و نباشیم. به گمانم انسان بودن همین است ـــــ‌توأمان کسی باشیم و هیچ‌کس، در جهان هویتی از آنِ خود داشته باشیم (ناممان، زادگاهمان، خانواده و بستگی‌های عاطفی‌مان) و باز حس کنیم آن‌وقت که به یک دم توجه تبدیل می‌شویم، این بندهای محکم می‌توانند از هم بگسلند، پاره شوند.

خیال می‌کنیم برای یافتن خودمان باید درونمان را بکاویم، زیروبم خاستگاهمان را، نیروهای شکل‌دهنده‌ی شخصیتمان را. اما «من» همان‌قدر در جهان هم یافت می‌شود؛ با نگاهِ به بیرون کسی را تجربه می‌کنیم که فعل دیدن را انجام می‌دهد. اگر بگویی چه می‌بینی، خودت را از رهگذر شیوه‌ی دیدن و گفتنت تجربه می‌کنی. 

—مارک دوتی، ترجمه‌ی سحر مرعشی

دی. اچ. لارنس

اینکه سکس چیست، نمی‌دانیم، لابد باید نوعی آتش باشد. چون همیشه حسی از گرما و افروختگی برمی‌انگیزد. و آن وقت‌ها که این افروختگی کارش به گداختنی محض می‌کشد، زیبایی را درمی‌یابیم. درون تک‌تکمان آتشی غنوده یا گدازان از سکس داریم. پا به نود سالگی هم بگذاریم، باز همان‌جاست. یا اگر بمیرد به یکی از آن جنازه‌های متحرک بدیُمنی بدل می‌شویم که از بخت بد شمارشان دارد در دنیا زیاد می‌شود. سکس ژرف‌ترین شکل خودآگاهی ماست. ایدئال نیست، ذهنی‌ نیست. خون‌-‌آگاهی محض است. خودآگاهی غریزی خون است.

شب یک، شب دو

اتاق دری به تراس دارد. آن را هیچ‌وقت باز نمی‌گذاریم. ولی همیشه در فاصله‌ی برهنه شدنمان لای آن را باز می‌کنیم تا هوای مانده‌ی اتاق با هوای آزاد بیرون عوض شود. به چشم بر هم زدنی برهنه‌ایم و در رخت‌خواب. درها بسته و پرده‌ها کشیده است. کولر در خورخور و ما جذب هم. کلام هیچ‌کاره است. ساعتی بعد هر دو تاقباز در تختیم. زیرسیگاری روی سینه‌ی من است، سر تو میان شانه و گردنم. هر دو به یک سیگار پک می‌زنیم. تمام تن باریک و زیبا و نمدار تو را حس می‌کنم. وزن ظریف تو را حس می‌کنم که به سرتاسر یک پهلوی تن من گسترده است. شاید دوازده متر پایین‌تر، شاید پنجاه متر دورتر، آن طرف خیابان، در تعمیرگاه کوچکی که آن‌جاست، گلگیرساز دارد می‌کوبد. تق‌تق ضربه‌ها، گوشنواز و همراه، تمام این فاصله را طی می‌کند و در اتاق به ما می‌رسد. این موسیقی پیوند ماست. ما با این صدا می‌توانیم فکر کنیم. من، بیشتر بعدازظهرها، هرجای دیگر هم که باشم این صدا را می‌شنوم.

—تو نمی‌خوای چیزی بهم بگی؟

حالا نزدیک پنج ماه است. تو آمده بودی که دو ماه بعد برگردی. ولی حالا تکلیفت اصلاً معلوم نیست. من می‌غلتم به سینه‌ی تو. حالا تو مجبوری به چشم من نگاه کنی. چون من می‌خواهم چشم‌درچشم به تو نگاه کنم. در مرز موها انگشتم را می‌گذارم میان پیشانی‌ات. انگشتم را می‌لغزانم به پایین. پیشانی نصف شد. گودی ظریف بین پیشانی و بینی. انگشت بر تیغه‌ی بینی پیش می‌رود. بینی هم نصف شد. چاله‌ی خوش‌تراش میان لب بالا. انگشت می‌افتد توی این چاله ولی هرطور شده به پیشروی ادامه می‌دهد. لب‌ها کمی از هم باز می‌شوند. انگشت از لب بالا می‌پرد به لب پایین. لب هم نصف شد. سقوط به پرتگاه ظریف پشت لب پایین. صعود به سیب چانه. قله‌ی سیب، پشت سیب. چانه هم نصف شد. حرکتی خوابگردوار بر تیغه‌ی خرخره. گردن هم نصف شد. انگشت به چاله‌ی مرز سینه و گردن سقوط می‌کند. چاله عمیق است و صعود سخت.

—آهو؟
—خیلی لاغرم، نه؟

من جوابت را نمی‌دهم. باید موتورها را روشن کرد. دستم به هوا بلند می‌شود و لبهایم چاله‌ی مرز سینه و گردنت را اشغال می‌کند. انگشت بر قله‌ی پستان چپت فرود می‌آید. تن‌ها باز بیدار می‌شوند. ساعتی بعد باز زیرسیگاری روی سینه‌ی من است و ما هر دو به یک سیگار پک می‌زنیم. و تق‌تق ضربه‌های گلگیرساز به ما می‌رسد.

—بهمن فرسی

غم‌های ماه

امشب ماه کاهلانه‌تر رؤیا می‌بیند؛
مانند زیبارویی لمیده بر تل بالش‌ها
که پیش از خفتن، با دست محتاط و نرم،
گرداگرد سینه‌هایش را نوازش می‌کند،
ماه محتضر بر بالش حریرگون توده‌های ابر
به رخوتی دراز تن می‌سپارد
و چشم‌هایش به تماشای رؤیاهایی سپید می‌رود
که چون گل‌های شکوفان به آسمان سرمی‌کشند.

گهگاه که از بطالت و ملال
اشکی پنهان بر کره‌ی خاک می‌فشاند،
شاعری پارسا، خواب‌ستیز،
به گودی دست خود می‌گیرد این اشک مات را،
که جلوه‌ی رنگین‌کمان دارد چون تکه‌ای عتیق،
و آن را در قلب خود جای می‌دهد،
دور از چشم خورشید.

—شارل بودلر، ترجمه‌ی رضا رضایی

ازلیات

گاهی فکر می‌کنم
می‌شود با مرگ دوست شد
در آخرین شبی که مهلت داری
سینه‌ات را وارسی کنی
و فکر کنی چه دل حاصل‌خیزی داشتی
به مادرت فکر کنی
که مثل یک مشت گندم
امیدوار به سالی خوب بود
سپس با احتیاط مرگ را لمس کنی
مثل دست‌های دختری در روستا

—رضا جمالی حاجیانی