تالپا

آن شب‌ها را خوب به یاد دارم. اول آتشی روشن می‌کردیم، بعد که آتش خاموش می‌شد، من و ناتالیا دنبال جایی تاریک می‌گشتیم تا از مهتاب در امان بمانیم. در خلوت بیرون شهر، دور از چشم تانیلو پناه می‌گرفتیم و توی تاریکی و شب ندیدار می‌شدیم. آن تنهایی و خلوت ما را طرف هم می‌کشاند و تن ناتالیا را توی بغل من می‌انداخت. رهایش می‌کرد. حس می‌کرد راحت و آسوده است. خیلی چیزها را فراموش می‌کرد و بعد با تنی آرام‌گرفته به خواب می‌رفت.

همیشه زمینی که رویش می‌خوابیدیم داغ بود. تن ناتالیا با گرمای زمین زود داغ می‌شد. بعد این دو گرما دست به دست هم می‌دادند و آدم را از خواب و رویایش بیرون می‌کشاندند و بیدار می‌کردند. بعد دست‌های من کورمال پی او می‌گشتند، بر تن داغ و سرخش می‌لغزیدند، اول نرم‌نرم بعد کم‌کم چنان می‌فشردندش که انگار می‌خواستند خونش را بیرون بپاشند. شب‌ها را این‌طور سحر می‌کردیم و باد سرد آتش تن‌هایمان را خاموش می‌کرد. کار من و ناتالیا، وقتی تانیلو را به زیارت باکره می‌بردیم تا شفایش دهد، در راه تالپا این بود. حالا همه‌چیز تمام شده است. تانیلو دیگر از رنج و عذاب زندگی خلاص شده است. دیگر از سختی و مشقت زندگی با تنی گندیده و گنداب ترک‌ها و زخم‌های دست و پا حرفی نخواهد زد. زخم‌هایی به آن بزرگی که آرام، خیلی‌خیلی آرام، سر باز می‌کردند و ازشان حباب‌هایی بدبو بیرون می‌زدند که آدم را فراری می‌دادند.

—خوان رولفو، ترجمه‌ی فرشته مولوی

باد مرخص است

در سینه‌کشِ تپه‌یِ ده مزرعه‌هایی‌ست که بوته‌هایِ گلِ ابریشم چند روزی آنجا می‌گذرانند. در فصلِ گُلچینی، دور از آنجا، گاه به دختری بسیار عطرآگین برمی‌خورید که دست‌هایش تمامِ روز با شاخه‌هایِ شکننده درگیر بوده است و مثلِ چراغی که هاله‌یِ روشنی از عطر داشته باشد، پشت به خورشیدِ در حالِ غروب، دور می‌شود.

حرمت‌شکنی‌ست اگر سرِ حرف را با او باز کنید.

در همان حال که گیوه‌هاتان علف را لگد می‌کند راه بدهید تا بگذرد. شاید بخت با شما یار باشد و بر لب‌های او پرهیبِ رطوبتِ شب را بشناسید.

—رنه شار، حسین معصومی همدانی

یا مگر چیز دیگری

ستاره‌ی صبح بود
یا مکث تو در کلام؟
یا مگر چیز دیگری
نه جز جنبه‌ی استفهام...

زبان کوچکی بود آری
پرنده‌ی کوچکی بود امّا
بالها بی‌جُنب
گسترده مانده بود
چون پرندگان بزرگ
در خُنکا...

زبان دیگری بود آری
که بگوید
بی‌ که گفته باشد و انگاری
که نام می‌دهد تنها
به دامنه‌‌های تپّه‌ها

که بلرزند چنان
که پرسیده شوند
به آرامیِ این خُنکا
همچنان که آهسته دران گرم می‌شوم.

—بیژن الهی

داستانی نه تازه

شامگاهان که رؤیتِ دریا
نقش در نقش می‌نهفت کبود
داستانی نه تازه کرد به کار
رشته‌ای بست و رشته‌ای بگشود
                     رشته‌های دگر بر آب ببرد.
اندر آن جایگه که فندق پیر
سایه در سایه بر زمین گسترد
چون بماند آب جوی از رفتار
شاخه‌ای خشک کرد و برگی زرد
                     آمدش باد و با شتاب ببرد.
همچنین در گشاد و شمع افروخت
آن نگارین چربدست استاد
گوشمالی به چنگ داد و نشست
پس چراغی نهاد بر دمِ باد
                      هرچه از ما به یک عتاب ببرد.
داستانی نه تازه کرد، آری
آن ز یغمای ما به ره شادان،
رفت و دیگر نه بر قفاش نگاه
از خرابی ماش آبادان
                     دلی از ما ولی خراب ببرد!‌

—نیما

از غم بال درآوردن

وحشت‌زدگی حالم را خوب می‌کرد، دستِ آخر دلتنگی‌ام از بین می‌رفت؛ تنی نابسامان، فاصله‌هایی نه دیگر جان‌فرسا، گذر به دور از درد زمان. حالا همدردی‌ می‌توانست بدترین چیزی باشد که در کلامی یا نگاهی ابراز می‌شد. همدردها را یا پس می‌زدم یا دور می‌زدم. آخر نیاز داشتم حس کنم آنچه از سر می‌گذرانم فهم‌ناپذیر و ارتباط‌‌ناپذیر است. ازاین‌رو فقط وحشت معنی‌دار و واقعی به‌ نظر می‌رسید. کسی اگر درباره‌اش با من حرف می‌زد دلتنگی‌ام عود می‌کرد، همه‌چیز دوباره غیرواقعی می‌شد.

—پتر هانتکه، ترجمه‌ی پویا رفویی