چهره‌گشایی شاعر

نشسته در محرابِ پُرنقشِ
ایوانِ شرقیِ مشرف به کوه‌های برفی
در دلش خلسه‌های خوشی دمید
از دیدنِ آن تذهیب‌های دَوَرانیِ خنجری در
زمینه‌ی زردِ نخودیِ رقعه‌ای که نوشته بود:
بیتکی خوش بفرستید تیمناً تبرکاً بنگاریم
در حاشیه‌ی گردانِ صفحه‌ی روییِ اسطرلابِ پولادیِ همایونی
منقوش به اسلیمی‌های نازکِ طاووس‌گونه‌ای
که در دلِ هم می‌رویند تا به مرکز دایره.

رقعه نهاد نوشت‌ ـــــ
بر حاشیه‌اش طورِ تسلسل بنگارید:
     در سیرِ فلک‌ها، همه یکسان به رهند
بعد خط زد و نوشت:
     در سیرِ فلک‌ها، همه یکسان برهند

—مانا روانبد، جُنگِ کِناره، شماره‌ی ۱

یادداشت‌های روزانه‌ی ایرلند

اگر برای ما آلمانی‌ها مشکلی پیش بیاید، مثلاً دیر به قطار برسیم یا پایمان بشکند و یا ورشکست شویم، می‌گوییم دیگر بدتر از این نمی‌شد: همیشه واقعه‌ای که پیش می‌آید بدترین واقعه‌ی ممکن است. اما ایرلندی‌ها درست خلاف ما فکر می‌کنند؛ در این‌جا اگر پای کسی بشکند یا دیر به قطار برسد و یا ورشکست شود می‌گویند باز جای شکرش باقی است ممکن بود به جای پا گردن آدم بشکند، به جای قطار بهشت از دست برود و به جای ورشکست شدن آرامش درون مختل شود، آرامشی که هیچ ورشکستگی‌ای قادر به نابودی‌اش نیست. آنچه اتفاق می‌افتد به هیچ روی بدترین حادثه نیست، بدترین حادثه هرگز پیش نمی‌آید: اگر مادربزرگ عزیز و محبوب کسی بمیرد، اگر خانه و مزرعه آتش بگیرد، اما مرغ و خروس‌ها نجات پیدا کنند، باز جای شکرش باقی است چون ممکن بود آن‌ها هم از بین بروند. و اگر مرغ و خروس‌ها هم آتش بگیرند باز جای شکرش باقی است که خود آدم هنوز زنده است. و، بالاخره، اگر آدمی بمیرد از تمام نگرانی‌های زندگی خلاص می‌شود، چون پس از جان سالم به در بردن از همه‌ی پاشکستن‌ها و نرسیدن‌ها به قطار و ورشکستگی‌ها، درِ بهشت ـــ‌در این غایت سفر زائران بلاکش کره‌ی خاکی‌ـــ به روی گناهکارانی که توبه کنند باز است.

ما آلمانی‌ها ـــ‌دست‌کم من این‌طور فکر می‌کنم‌ـــ وقتی اتفاقی برایمان می‌افتد خیال‌پردازی و شوخ‌طبعی‌مان را از دست می‌دهیم، حال آن‌که ایرلندی‌ها درست در همان لحظه شوخ‌طبعی و خیال‌پردازی‌شان جان می‌گیرد. گفتن این‌که جای شکرش هنوز باقی است به کسی که پایش شکسته و درد می‌کشد و یا با پای گچ‌گرفته می‌لنگد، نه‌تنها نوعی دلداری است، بل در عین‌حال مستلزم داشتن طبع شاعری و در بسیاری موارد آمیخته با سادیسمی ملایم است: توصیف درد ناشی از شکستن گردن، وصف حال جمجمه‌ای شکسته یا کتفی که استخوانش دررفته؛ آن‌وقت کسی که پایش شکسته با خاطری آسوده و لنگ‌لنگان به راهش ادامه می‌دهد و خوشحال است که چنین بلای کوچکی بر سرش نازل شده است.

به این ترتیب، سرنوشت از اعتبار بانکی نامحدودی برخوردار است و آدم با رضایت خاطر و فروتنی حاضر است بهره‌ی آن را بپردازد.

—هاینریش بل، ترجمه‌ی منوچهر فکری‌ارشاد
محبوبِ من که پیرهنت
از نورِ آبیِ فانوس‌هایِ دریایی است
تب را به چهره‌ات
ــــ‌که نور
با لذتی نهانی بر آن آرمیده است‌ــــ
می‌بوسم.
دوست دارم و می‌گریم.
من زنده‌ام.
قلب تو آن ستاره‌یِ صبح است
که در دوامِ فاتحه‌یِ خود
ــــ‌زان پیشتر که
     پیکارِ برج‌ها را
        پایان دهد‌ــــ
              شراره کشید.
دور از تو کاشکی
پوستِ تنم بادبانی شود
که از باد روی برمی‌تابد.

—رنه شار، ترجمه‌ی پرویز مهاجر

ملواح

برگشتم از کتابخانه به مهتابی
دیدم که رفته است.

شالِ سفید برفی او روی صندلی حصیری
پروانه‌وار لرزِ خوشی داشت از نسیم.
من رفته بودم از پی شاهد مثال یک لغتِ پرت
حالا چه بود آن لغتِ پرت و شاهدش
از خاطرم گریخته.
طوری که ملتفت نشوم رفته بی‌صدا.
از بس که ور زدم از شالِ طرفه‌ی ابریشمش ملال گرفت.
«سگ‌خور!»؟
یا
«قابلی نداشت»؟
یک ساعتی گذشت
دیدم که عطر شالِ نفیسش گرفته است
این دست‌های لَختِ ندانمکار.
هم آن لغت به خاطرم آمد
هم شاهدِ غیورش
آن لحظه‌یی که از کفِ من می‌ربود
از بس سبک نسیمِ بهارش.

—حسن عالیزاده، جنگ کناره، شماره‌ی ۱
از پیاده‌رو، از زیرِ همان
چنارها، روانه‌ی خانه‌اید و برگها
می‌ریزند.   از قضا یکی جسدی‌ست،
بی که اسبابِ توقّفِ هیچ عابری شود،
لابد ازان که امرِ طبیعی‌ست.   عجب آن‌جاست
که جسد فرقی با هیچ برگِ خشکیده ندارد
یا آن‌جاست که هر برگ هم بلااستثنا جسدی‌ست؟
البته فقط در خانه‌ست که این طعمِ غریبه زیرِ زبان
می‌آید، در همان چند دقیقه که منتظرِ دم کشیدنِ چایید،
خارج از فصلِ زمان و مکان.   در همان چند دقیقه
برگها را هم لابد بُرده بادِ پاییزی.

—بیژن الهی