چهار شعر از چارلز سیمیچ

۱ | هتل بی‌خوابی

دخمه‌ی کوچکم را،
پنجره‌اش رو به دیواری آجری،
دوست داشتم.
در اتاق همسایه پیانویی بود.
چند شب در ماه
پیرمرد لنگی می‌آمد می‌نواخت
«آسمان آبی‌ام» را.

خانه امّا بیشتر ساکت بود
در هر اتاق عنکبوتی با پالتویی سنگین
می‌گرفت مگسش را با تاری
بافته از دود سیگار و رویا
اتاقی چنان سیاه که
نمی‌شد وقت اصلاح صورتت
چهره‌ات را در آینه ببینی.

ساعت پنج صبح، صدای پای بی‌کفشی در طبقه‌ی بالا.
«کولی» کف‌بین است
با دکه‌ای گوشه‌ی خیابان
می‌رود بشاشد پس از شبی عشق‌ورزی.
همچنین، گاهی، صدای گریه‌ی کودکی
چنان نزدیک که
لحظه‌ای پنداری
صدای گریه‌ی خودم است.


۲ | آسمان پاییز

در روزگار مادرِ مادربزرگم
تنها با یک جاروی دسته‌بلند
می‌توانستند به دیدار جاهایی که می‌خواهند بروند
و در آسمان دنبال غازها بگردند
ستاره‌ها همه‌چیز را می‌دانند
و ما همه‌ی تلاشمان را می‌کنیم ذهنشان را بخوانیم.
چنان دورند    از ما
به‌نجوایی باید دلخوش کنیم در حضورشان.

اوه سینتیا
برای سفر
ساعتی را بردار که عقربه‌هایش افتاده باشد
و اتاقی برایم بگیر در هتل ابدیت
آنجا که زمان گویی، حالا و بعد، ایستاده است.

آسمان می‌گوید
عاشق گوشه‌های تاریک بیا
بنشین بر یکی از گوشه‌های تاریکم.
امشب در بشقاب بادام‌زمینی
صفرهای کوچک خوشمزه دارم.


۳ | اتاق سفید

آشکار دشوار است
اثباتش.
بیشتر پنهان را ترجیح می‌دهند.
من جزو این‌ها بودم.
به درخت‌ها گوش می‌دادم.

رازی داشتند آن‌ها
نزدیک بود آشکار کنند برایم
و بعد نکردند

تابستان آمد
در خیابان من، هر درخت
شهرزاد خودش را داشت
شب‌های من
جزئی از قصه‌های پریشانشان.

ما به خانه‌های تاریک پا می‌گذاشتیم
همیشه به خانه‌های تاریک‌تر، ساکت و متروک.

در طبقه‌های بالا
کسی بود با چشم‌های بسته
ناباوری و ترس از او
بی‌خوابم می‌کرد.

زنی که همیشه سفید می‌پوشید
می‌گفت حقیقت سرد و صریح است
او از اتاقش بیرون نمی‌آمد.

خورشید اشاره کرد
بر یکی دو چیز زنده‌مانده:
شب طولانی کامل.
ساده‌ترین چیزهای نه چندان آشکار.

آن‌ها صدایی نداشتند
روز که مردم «محشر»ش می‌خوانند.

خدایان خود را به صورت سنجاق‌سری سیاه
با یک آینه‌دستی
     بازمی‌شناسانند.
شانه‌ای با یک دندانه‌ی افتاده چطور؟
نه، این‌ دیگر نه.

فقط چیزها آن‌طور که هستند
خیره و افتاده خاموش
در آن نور روشن.
و درخت‌ها در انتظار شب.


۴ | باشگاه نیمه‌شب

مالک این باشگاه شبانه‌ی درب‌وداغون یک‌نفره تویی؟
جایی فقط با یک مشتری، یک مسئول بار؟
مردی که آب می‌برد سر میزهای خالی
و شوهای بچه‌گانه‌ی دخترپسند
فیلم‌های سیاه‌وسفید با بازیگران مرده نمایش می‌دهد؟

دفترت طبقه‌ی بالا، بالای چراغ‌های نئون
یا پایین‌دست در زیرزمین نمورِ پر موش؟

نکند متفکران روسی ریشو
رفقای خاموشت هستند؟
دربانی داری به اسم داستایوسکی

آیا امشب فومانچو می‌آید؟
میس امیلی دیکنسون چطور؟

گمانم حیاتی جاودانه داری، یا خود نگفته شک داری که نداری؟

سر همین است که تاس می‌ریزی شب‌ها
تا مدت‌‌ها بعد بسته‌شدن کافه
در تاریکی؟

—ترجمه‌ی احمد اخوت

یادداشت‌ها

§ ایرانی‌ها پی الفاظ قشنگ می‌روند، اما اصالت هنری در این است که هر موضوعی در قالب مناسب خود از حیث فرم و لفظ و همه‌چیز باشد. چون در قالب خود بود اصیل است. من هم همین کار را کرده‌ام. من هم خراب کرده‌ام و هم آباد. تا دیگران چه چیزها آباد کنند؛ به من مربوط نیست.

§ غزل‌سرایان معاصر نمی‌دانند که حافظ و مولوی (و بعد از آن‌ها دیگران) نخواهند شد. زیرا واقعیتی در کار نیست و دروغ است. زیرا سواد برمی‌دارند و تکرار می‌کنند. افکار آن‌ها دزدیده از افکار دیگران است. آن‌ها نیستند مگر تصنع‌کاران و ریاکاران و مردم‌فریبان که خودشان را هم می‌فریبند. در زمان اخیر، ما غزل‌سرایانی داشته‌ایم مثل عبرت شیرازی در زمان صفی‌علیشاه که می‌گوید: «به‌جز از عشق اسباب‌ سرافرازی بود / هرچه دیدیم و شنیدیم همه بازی بود.» نظیر او بسیار کسان زیاد که اسمی از آن‌ها نمانده است و با اشعارشان به گور رفته‌اند و نظیر آن‌ها بسیار کسان قبل از زمان ما در زمان صفویه که اسمی از آن‌ها نمانده است. فقط در بعضی تذکره‌ها تک‌بیت‌هایی (که شاه‌بیت‌هایی از آن‌ها بوده) مانده است. مثل تک‌بیت‌های آدم‌های معمولی که اتفاقاً یک‌دفعه شعر خوبی گفته‌اند.

—نیما

انتقام

پسر شش‌ساله‌ی همسایه گفته است
اگر دخترها به بازی نگیرندش
عکسشان را لختِ مادرزاد خواهد کشید!

ـــ‌نگران نباش عزیز دلم
آنتونی دارد بلوف می‌زند
فقط نقاش‌ها قادرند
آدم را لخت مادرزاد بکشند.

عکس را عصر همان روز
وقتی نشانمان داد به‌سختی
جلوی خنده‌مان را گرفتیم
و یاد پیکاسو افتادیم
که گفته بود بچه‌ها نابغه‌اند.
عکس را ایزابل
به آتش شومینه سپرد
و گریه‌کنان به اتاقش رفت.
ما بازمانده‌ی شب را
کنار آتش نشستیم
و از زنانی یاد کردیم که پیکاسو
به گریه انداخته بود.

—عباس صفاری

آخرین مدل زنده

وزش باد خشک ایوان را می‌روبد، پرنده‌ها از روی شاخه‌های نهال لیمو تارومار می‌شوند، بعد برمی‌گردند می‌روند توی قفس‌شان. کارولین سینه صاف می‌کند، سیگارِ نمی‌دانم چندمش را، با همان حرکات سیگاری‌های قهار، می‌گیراند. با چشم‌های بسته چیزی را زیر لب زمزمه می‌کند، سرم را کمی می‌برم جلو که بشنوم، نجوای آرامی است: «همدیگر را دیوانه‌وار دوست داشتیم، به هیجان می‌آمدم. دیوانه‌وار دوستش داشتم، دیوانه‌وار دوستم داشت... مدام می‌گفت فرشته‌ی منی، نهایت کمال...» به زمزمه می‌گفت، بااین‌حال صدایش را می‌شد شنید. در پرتو نور خورشید دیدم که یک قمری پر زد، تردید داشت برود بپیوندد به قناری‌ها، رفت سراغ دانه‌ها، دانه‌هایشان را برچید. چهره‌ی کارولین حالا کمی تغییر کرده است: «بله، این‌طور رقم خورد...» درخششی در چشم‌هاش می‌بینم. با صدای پایین حرف می‌زند، انگار حضورم را از یاد برده است، برای آلبرتوی خودش زمزمه می‌کند: «روزی که دیگر برایش مسلم شده بود که عاشقم شده، بله، خوب یادم است... شگفت‌زده بود.» آیا همان روز پیشنهاد کرده که مدلش شود؟

دست‌های درهم‌گره‌شده‌اش را گذاشته است روی شکمش، بالاتنه‌اش را راست نگه داشته، پشتش را تکیه داده به صندلی، همان صندلی زهواردررفته‌ای که آلبرتو معمولاً مدل‌های خانوادگی را بر آن می‌نشانده ـــــ‌برادرش دیگو، و همسرش آنت. کارولین هم روبه‌رویش می‌نشسته، بر صندلی حصیری، خاموش، کاملاً بی‌حرکت، بی‌حرف. «فهمیده بودم که وقتی کار می‌کند نباید مزاحمش شد، ساکت می‌ماندم، کاملاً ساکت.» آلبرتو اما حرف می‌زده، نه با خودش، نه، افکارش را به صدای بلند به زبان می‌آورده: «به خشم می‌آمد، داد می‌زد: دستم فرمان نمی‌برد... عجیب است... نمی‌توانم، امیدی نیست... بعید است موفق شوم.» بعد خاموش می‌مانده، صورتش زبان می‌شده، وجنات صورتش برای کارولین حرف می‌زده، عضلات صورتش لحظاتی طولانی به لرز می‌آمده، بیانی گویاتر از کلمات، همیشه ناراضی بوده از نتیجه‌ی کار. اخم تلخ و حالات صورتش و گاهی خنده‌های عصبی‌اش گویاتر از غر زدن‌هایش بوده. هیچ‌وقت نتوانسته به یقین برسد و کاری ـــــ‌مجسمه یا تابلو‌ـــــ را تمام‌شده بداند. وقتی کاری را تمام می‌کرده. کنار می‌گذاشته، رضایت قلبی نداشته است.

—فرانک موبر، ترجمه‌ی قاسم روبین

شش حکایت کوتاه از گیتی سروش

منظره (خیابان).   در شب خاموش خیابانی آشنا، تازه کنده‌شده و تا نیمه صاف‌شده اما هنوز اسفالت‌نشده، ازین ناتمامی غریبه، در غبار، آهسته؛ گذر تک‌تک درخت‌ها از نزدیک پنجره‌ی تاکسی و از دور اما به‌ظاهر نه هرگز دور از دست، با تازگی برگ‌های نورسته‌‌ی پنهان در غبار و در تیرگی نیمه‌ی شب، با درخشش‌های نورهای تند گاهگاهی از بالای تیرهای چراغ‌ برق و گم در لابه‌لای درخت‌های بلند گذرا؛ با چشم‌هایی سرخ از اشک و با یاد نسرین که دیگر بیشتر خاطره‌های پاره‌پاره‌ست و آخر، وقتی در حسرت فراموشی، درخت‌های غبارگرفته‌ی کنار خیابان را تماشا می‌کنم و به صدای آب در جوی و به حرف‌های راننده برای پسربچه‌ای که، حالا می‌دانم، خواهرزاده‌اش است و در کنارش در صندلی فرو رفته گوش می‌دهم، بیشتر خاطره‌ی لباس‌هایی‌ست به تن نسرین (نارنجی، بی‌شمار بلوز در همه‌ی مایه‌رنگ‌های نارنجی، دامن پلیسه‌ی خاکستری، پیراهن سفید ساده با کناره‌ی بنفشِ باز) اما بی‌ هیچ چهره‌ای، بی‌ نسرین.

—شمیم بهار