قفس

بیرون می‌درخشد خورشید.
فقط یکی خورشید است و بس
آدم‌ها اما بهش نگاه می‌کنند و
می‌زنند زیر آواز.

چیزی از خورشید نمی‌دانم
نغمه‌ی فرشته را می‌دانم من
و خطبه‌ی گرمِ
باد واپسین را.
می‌دانم چطور جیغ بکشم تا سپیده‌دمان
هنگام که مرگ فرود می‌آید عریان
بر سایه‌‌ام.

زیر نامم می‌گریم.
دستمال‌ها تکان می‌دهم شب‌هنگام
و کشتی‌های تشنه‌ی واقعیت
می‌رقصند با من.
میخ‌ها را قایم می‌کنم
تا رؤیاهای بیمارم را به خنده بگذرانم.

بیرون می‌درخشد خورشید.
من تنم جامه‌ی خاکستر می‌کنم.


—آلخاندرا پیثارنیک، ترجمه‌ی شیرین کریمی

گورنبشت

زغال در مه
سرخ‌گلی بود که ریشه در دل تو داشت
و هر صبح خاکستر چهره‌ات را می‌پوشاند

در آن تابستان
تو سایه‌های صنوبر را چیدی
و به راه خود رفتی.

—ژرژ سفریس، ترجمه‌ی عبدالله کوثری

زندگی میکل آنژ

اضطرابِ روحی نشانه‌یِ بزرگی نیست. هرگونه ناهماهنگی میانِ انسان و محیط، میانِ زندگی و قوانین آن، حتا در نزدِ مردانِ بزرگ، نه‌تنها نشانه‌یِ بزرگی‌شان نیست، بلکه خود دلیل بر ناتوانیِ آن‌هاست. چرا بکوشیم این ناتوانی را بپوشانیم؟ مگر آن‌که ناتوان‌تر است سزاوارِ عشق نیست؟ به‌عکس، او بیشتر شایسته‌یِ دوست داشتن است، زیرا بدان نیاز بیشتری دارد. من هرگز چنان قهرمانانی که دستِ بشر به دامان‌شان نرسد پدید نمی‌آورم. من از آن ایدئالیسمِ ترسویی که انظار را از دیدنِ فلاکت‌هایِ زندگی و ناتوانی‌هایِ روحِ آدمی منحرف می‌کند بیزارم. باید این حقیقت را، به ملّتی که حساسیّت فراوان در برابر القائاتِ گمراه‌کننده‌یِ سخنانِ پُرزرق‌وبرق دارد، گفت که: قهرمانِ دروغین ساختن نشانه‌یِ بزدلی است. من تنها در جهان یک قهرمانی می‌شناسم و آن، جهان را آن‌چنان‌که هست دیدن، و به دوستی‌ش دل بستن است.

—رومن رولان، ترجمه‌ی اسماعیل سعادت

از زخم‌های نهانی

«تو» حالا نام زخم است؛ زخمی از همه زخمی‌تر. هیچ‌چیز از خودِ «تو» کارگرتر نیست. حتا «نبودنت»، حتا «دیگر نبودنت». حتا «رفتنت»، «آمدنت»، «پیغام‌های گاه‌و‌بی‌گاهت»، «عکسی از تو که ناگهان از لای صفحاتِ تربیت احساساتِ خاک‌گرفته‌ی فلوبر بیرون می‌افتد». دیگر هم هیچ «تو»یی، حتا خودِ تو، نمی‌تواند کاری با «زخمی که به جا گذاشتی» بکند. شمشیر تو از تیزی افتاده اما پوستِ من خاطره‌ی عبور تو را مرور می‌کند. خاطره‌ی تو را عبور می‌دهم از پوستِ چاک‌چاک. خاطرَت، انگار بخواهد طفلِ تشنه‌اش را آب بدهد، این‌قدر در این درّه می‌رود و می‌آید که چشمه‌ها می‌جوشد از دلِ زخم ـــــ‌زبان باز می‌کند از نو. اما زخمی که می‌بندد، پوستِ اضافه می‌آورد. پوست با تکرارِ خودش بافتی تازه می‌سازد؛ زخمْ اضافه‌ای می‌زاید: مازادِ زخم. این مازادِ عبور و مرور یادِ توست.

—عماد مرتضوی

صادقیه در بیات اصفهان

ما در کاربردِ اتوماتیکِ هرروزه‌ی زبان این نکته را از یاد می‌بریم که معنای کلمات، این معناهای آرمانی، فقط قراردادهای ساختگی‌اند: ما توافق‌های همگانی را با حقیقت اشتباه گرفتیم ـــــ‌ما آری‌گویانِ گلّه‌ای‌ی پرسش‌کُشِ سرِکار

سوسور گفت که رابطه‌ی دالّ و مدلول قراردادی است، و آن‌چه ترساننده است ــــ‌و برای همین اغلب فراموش می‌شود‌ـــــ این است که هر دالی را دل‌بخواهی به هر مدلولی می‌شود مربوط کرد، هر معنایی می‌شود به هر چیز داد، و البته به هر متن. فقط انگار باوراندن این ربط‌هاست که مهمّ می‌شود، نه حقیقت‌شان: یعنی باید تأثیر کرد، و لازمه‌ی تأثیرْ قدرت است. قدرتْ قدرتِ در نامندگی‌ی چیزهاست، و قدرتِ یک دالّ به میزانِ مشروع ماندنش سنجیده می‌شود: یک دالّ تا آن‌جا برای کاربرانش مشروع است که آن‌ها را مواجه با بی‌هودگی‌اش نکرده باشد، یا این‌که سرکاری بودنِ وعده‌ی دلالت، وعده‌ی دالّ به مدلول، محرز نشده باشد: یعنی تا وقتی دلالت (راه‌ــ‌نُمایی)، به‌عنوان یک سفرِ سرگردانْ در برهوت، هنوز اندک جاذبه‌ای برای مسافرانِ خسته‌اش داشته باشد

—کیوان طهماسبیان