نخستین عشق

آن‌ها را خوب نمی‌شناسم، دردهایم را می‌گویم. لابد علتش این است که من چیزی جز درد نیستم، نکته‌اش در همین است. خود را از آن دور می‌کنم تا مرحله‌ی حیرت، تا مرحله‌ی ستایش، در کره‌ای دیگر. به‌ندرت، امّا همین‌قدر کافی است. زندگی به این سادگی‌ها نیست. این‌که بگوییم چیزی جز درد نیست فقط ساده گرفتن همه‌چیز است. درد مطلق! ولی این می‌شود رقابت، رقابت نامشروع. بااین‌همه، اگر در فکرش باشم، و اگر بتوانم، روزی از دردهای عجیبم برای شما به‌تفصیل سخن خواهم گفت و برای آن‌که روشن‌تر باشد انواع آن را از یکدیگر تفکیک خواهم کرد. با شما از دردهای ذهنم سخن خواهم گفت و از دردهای دل یا دردهای عاطفی، از دردهای روح (این دردهای روح خیلی قشنگند)، و سپس از دردهای جسم، نخست از دردهای درونی یا نهانی، سپس از دردهای برونی، از موها شروع می‌کنم و با نظم‌وترتیب و بی‌آن‌که عجله کنم پایین می‌روم تا به پاها برسم که جایگاه میخچه، گرفتگی ماهیچه، برآمدگی کیسه‌ی زلالی، فرورفتن ناخن در گوشت، سرمازدگی، و عجایب غرایب دیگر است. به‌همین‌منوال، برای کسانی که آن‌قدر محبت دارند که به من گوش کنند، بر اساس روشی که مبدع آن را فراموش کرده‌ام، از لحظه‌هایی سخن خواهم گفت که آدم بی‌آن‌که افزون‌زده یا مست یا در حال خلسه باشد، هیچ حس نمی‌کند.

—ساموئل بکت، ترجمه‌ی منوچهر بدیعی

پنج شعر از وینچنزو بیانکینی

نیایش

صخره‌ها
نیایش دست‌ها و چهره‌ها بودند،
آرمیده در انقلاب هزارساله‌ی
فلک.
با بوسه‌ی ماری در دست
انفجار سکوت
ـــــ‌در تهی‌ـــــ می‌خواند.
جرعه‌ای شبنم
در گرداب برمی‌خیزد.
تو دست افراشته‌ای
در خواب می‌خوانی.
تو
زمانی.


صد سال دارم

پیرزنی به من گفت
صد سال دارم.
اسمش فضه بود.
به پیشانی‌ام دست زد،
بی‌خنده لمسم کرد،
سرش دایم می‌جنبید.
فضه‌ی پیر! سایه‌ها
لجن را می‌فشارند.


یکی بود، یکی نبود

چهار تن بودیم،
پنج مرد و سه زن.
در سالگرد یکی از ما
در خانه‌ای
که خورشید شیشه‌اش را درخشان می‌کرد،
افسون نمرات بودیم.
کسی نگفته بود.
کسی نمی‌دانست.
خانه، خالی و
تنها و بی‌شیشه
بود.


آهنگ

آوای آفتاب،
آوای کوهسار،
ستون تنفسم،
در لحظه‌‌ای حرکت،
همه یک لرزه دارند.
پروانه خاموش بود و
صدای باد خفه بود
سایه شاهینی سرگردان
بر جای پای من می‌گردید.


قطره‌ای

قطره‌ای از شراب خانگی بریز
بریزش
پیش از این‌که تشنگی
مرا به دوردست برد.

لنگر کشیده شد
بر عرشه بنوشیم
قبل از وداع با زندگی
بنوشیم
قطره‌ای از شراب خانگی
بر دکل بریز.

—ترجمه‌ی بهمن محصص

تابستان همان سال

شب مه‌آلود بود. انگار تازه شروع کرده بودم. هیچ‌چیز یادم نبود، مثل تولد که از پیشترش چیزی توی کله‌ی آدم نیست. فقط خیال مبهم چیزی بود که انگار توی بیمارستان جا گذاشته بودمش. برنگشتم. فکر آن تمیزی و نظم دلخورم می‌کرد. رسیدم به ته خیابان، به خیابان ساحلی. از پسِ مه چراغ دکل‌ها پیدا بود. سر از بارانداز درآوردم. روی اسکله رفت‌وآمدی نبود. 7A خالی بود. در 7B لاوینا داشت آماده‌ی رفتن می‌شد، طناب‌هایش را جمع کرده بود. همه‌ی خبرها در 7C بود. آن‌جا کار بود اما خوابیده بود، از صف کارتن‌های روی اسکله می‌شد فهمید. سه ماه بود رنگ کارتن‌های آبجو پاک یادم رفته بود. طرف بار نرفتم. انتهای اسکله، اکوان چسبیده بود به 7C. خیالم ازش راحت بود. اکوان یک‌وقتی بار بچه‌ها بود. از پله‌های چوبی کشتی رفتم بالا. توی انبار ۲ سرک کشیدم، بوی ویسکی خورد به دماغم. باز شانس آورده بودم. بعد مدت‌ها بدشانسی پشت‌سرهم شانس آوردن کیف داشت. شروع کردم از پله‌های عمودی انبار پایین رفتن، اما نمی‌شد، با یک دست نمی‌شد. افتادم. توی خن دوم، بچه‌ها توی تاریکی جمع بودند. به خیال پلیس یکه خوردند و بعد که مرا دیدند بیشتر جا خوردند. خبر نداشتند. خودم برگشتنم را خبر نداده بودم.
گفتم «سلام بچه‌ها. عیشتونو به هم نمی‌زنم که؟»
هوای انبار سنگین بود.
«کی دراومدی؟»
«همین حالا. بچه‌ها من خیلی شانس دارم که تو یه همچه شبی بیرونم کردن، نه؟»
«اسی، ما هیچ شانس نداریم.»
«چرا؟»
«اون هیچ‌وقت به ما فرصت نمی‌ده.»
«کی؟»
«اون، اون دیگه...» و با سرش اشاره کرد به دریچه‌ی انبار، به آسمان تیره.
«مگه چی شده؟» داد زدم.
باز داشت کفرم درمی‌آمد.
«مگه مندی بهت نگفته؟»
«چی نگفته؟»
آن‌که جفت سطل‌های آبجو نشسته بود داد زد «چرا اذیتش می‌کنین؟ چرا بهش نمی‌گین که خودشم هیچ شانسی نداره؟»
مثل سرکارگرها داد می‌زد، مثل آن‌وقت‌های خودم. روبه‌روم ایستاد و یک قوطی گذاشت کف دستم. هیچ خوشم نیامد، انگار صدقه می‌داد.
گفت «اسی، اخراجت کرده‌ن.»
صدای قوطی را شنیدم، از دستم ول شده بود. نگاهشان به کف خن خیره ماند.
نفهمیدم سکوتشان چقدر طول کشید، از پله‌ها بالا رفته بودم، دو بار افتاده بودم زمین. باد سوز سردی داشت، پوستم را می‌درید و آن ولگرد سابق داشت دوباره آزاد می‌شد.

—ناصر تقوایی

حکایتِ هیجدهمِ اردیبهشتِ بیست‌وپنج

برگشتم به کوچه‌ی قدیمیِ تو. ساختمان‌های جدید می‌ساختند. باران آمده بود، شسته بود. سلام می‌کردم. جواب می‌شنیدم. صمیمانه و دوستانه. باران بعدازظهری خلوت را می‌گفت. تنها خوبیِ این کوچه‌ها همان است. همان حرف قدیمی. همیشه گم می‌شوی. همیشه کمی که رفتی دیگر نمی‌دانی کجایی.

زیبایی سرگرمی نیست.

—علیمراد فدایی‌نیا

جنین خواب

خوابْ جنینْ می‌دید
و در جنینْ خوابْ همچون
سکونِ مشدّدِ رویایی بود همچون
پیچکی دورِ هیچ:

ــ‌خوابْ دی‌شب دیدم
خوابِ یک پیچکِ خیس تر
مثلِ آب
و بسیار رویان
که بوی شراب کهنه می‌داد
در دنج‌ترین گنجِ زیرِ زمین
آنجا که عنکبوت در هوا نقشِ نبوغِ خویش را رقصیده بود.

نمی‌دانم
سرم به سنگ خورده یا مستم
که در سرم یکی مدام صدا می‌زند:
«وای! نه! پسرم،
ما به باغ نرسیدیم
ما به گه فرورفتیم…»

اینكه می‌بینید این‌گونه حرف می‌زند
مجروحِ روحِ من است
روح یكدستِ بی‌خدشه‌ام نمی‌دانید چه‌ها می‌گفت.

و حالا که این را نوشتم
غروب بود و
خطوط در خاکستری تار می‌شدند
و بر پهنه‌ی سفید کاغذ
و سایه‌ی پرنده‌ی دستم
شب می‌شد
و من خواب خواهم دید
خوابِ یک پیچکِ خیسِ در‌همه‌جایی.

—کیوان طهماسبیان