اتاق فضایی

مثل آواز کبوتر جنگلی آنگاه که رگبار در راه است ـــ‌از باران، از شبح خورشیدی که بازمی‌گردد، غازه‌ای بر هوا می‌نشیند‌ـــ شسته از خواب بیدار می‌شوم، از جا که برمی‌خیزم آب می‌شوم؛ خرمن انگورِ آسمانِ نوآموز را می‌چینم.

کنار تو دراز کشیده‌ام و آزادی تو را به جنبش درمی‌آورم. کلوخه‌ای خاکم که گُلِ خود را می‌خواهد.

گلوی تراشخورده‌ای درخشان‌تر از گلوی تو آیا هست؟ پرسیدن همان و مردن همان!

بال آه تو کُرک بر برگ‌ها می‌نشانَد. خطّ عشق من میوه‌ی تو را می‌بندد، می‌نوشدش.

من مشمول رحمت چهره‌ی توام که تاریکی‌هایم آن را غرق شادی می‌کنند.

چه زیباست فریاد تو که سکوت تو را به من می‌دهد!


—رنه شار، ترجمه‌ی حسین معصومی همدانی

مگر تو ابر شده‌ای؟

سراسرِ شب
بارانی غریبه می‌بارید و بند نمی‌آمد

آوازِ تو را می‌شنیدم از هوا که داشت
سازِ بی‌قانونی را
همراهی می‌کرد و نمی‌دانستم
چه باید کنم آن لحظه‌ای که زمین
زیرِ پایِ مردی که از پنجره داشت
سازِ سوزانِ تو را می‌نگریست
می‌گریست

از باقیِ این ماجرایِ زار
درباره‌ی آن سازِ زمین‌خورده نپرس از من
فقط بدان که هیچ شبی
ازجمله آن شب سمسارِ کهنه‌کار
هرگز تمام نشد ولی فعلاً
آهنگِ گفت‌وگویِ درازی دارم با تو
چون هنوز
در قالبِ استعاره‌ای موهوم
موجودم مثلاً

پس به سازِ سوزناکِ این نوازنده‌یِ شاخ‌دار
گوش کن

می‌دانی آنچه بود و هست و بعد خواهد شد چیست؟
تمام آن بیچارگانی
که ولد یا والدِ این مخافتند
یک اسم را همیشه تکرار کرده‌اند و می‌کنند، ولی
هربار با تلفظی دیگر

یک چهره را به چشم می‌کشانند، اما
هرجا به صورتی دیگرگون

تمامِ آهنگ‌ها را یکی کرده‌اند و همان را هم
سخت ناشیانه می‌زنند و ناچار
لحنِ بدی به گوش می‌رسد از سازهای کج‌کوکش
یعنی چنان مصیبتِ نامحدودی برپاست
اینجا که ساختارِ زمان را
ویران و صورتِ زمین را چروک کرده و همراهِ آن
آبرویِ مستأجرانِ مستأصلِ هستی را هم
بر باد داده است

بیرون این‌همه خرابی و یکسانی
البته با وجودِ رنج‌هایِ دیگری که نگفتم
چیزی درین کشاکشِ دردناک
ایجاد کرده‌ام که دیدنی‌ست

حالا نگاه کن
چون خیال دارم اظهارش کنم
بدان اما
ازبس که با خودم نیستم
گاهی فراموش می‌کنم که تو هستم
برای همین
در عرضِ این‌همه سال
همراهِ ابرها که سفر می‌کردند
آواز می‌خواندم و سازی که داشت مرا می‌زد
ازبس که تار و تیره بود و غمناک می‌زد
ابرهایِ همراهم خیال می‌کردند
باید ببارند
درصورتی‌که تو بودی که می‌زدی نه من
آن سازِ خسته هم گمان می‌کرد منم که می‌بارم
ابرها هم که فقط می‌رفتند
همین

البته امسال
چیزی نخوانده‌ام هنوز و سنگ خواهد شد آب
هرجا که با سازِ کوچکت مرا دوباره بسازی

پس زودتر بساز و بزن
تا چشم‌هایِ ذی‌شعورِ جهان را
با زخمه‌هایِ تو خون‌آلود کنیم و خوانندگانِ قبلی را
با صدایِ خسته‌یِ من
بر هرچه در گذشته است بگریانیم
گوش می‌کنی؟

—رضا زاهد

ن

۱
به چه می‌اندیشی
به نخستین بوسه می‌اندیشم که تو را خواهم داد.

۲
بوسه‌های همسانِ سخنهای آن‌که در رؤیاست
شما بنده‌ی نیروهای نوآورده‌اید.

۳
در کوچه‌ی عشقهای کوچک
دیوارها به شبِ سیاه ختم می‌شوند

دوست می‌دارم
و پرده‌هایم سپیدند.

۴
بی‌درخش و سبک در آشیانه‌اش
پدیدار می‌شود به یک لبخند.

۵
۲۱ خردادماه ۱۹۰۶
به نیمروز
زندگی‌ام بخشیدی.

۶
سهل گفته‌ام هرآنچه سهل است
وفاداری‌ست.

۷
باید او را دید در آفتابِ سخت
سنگین از خرسنگهای دست‌نیافتنی
باید او را دید در اوجِ شب
باید او را دید آن‌گاه که او تنهاست.

—پل الوار، ترجمه‌ی بیژن الهی

گفتار در بندگی خودخواسته

نه سپاه سواران، نه لشکر پیادگان، و نه تیغ و نه تیر نیستند که جبار را از گزند پاس می‌دارند. آنچه را اکنون می‌خواهم بگویم شاید به‌سادگی نتوان باور کرد ولی بی‌گمان درست است. همیشه چهار یا پنج تن‌اند که جبار را بر جا نگاه می‌دارند، همان چهار یا پنج تن کشور را به بندگی جبار وامی‌دارند، همیشه پنج یا شش تن بوده‌اند که با زبان‌بازی دل جبار را به دست آورده‌اند و چه خود پیش او رفته باشند و چه او ایشان را نزد خویش فراخوانده باشد در کنار جبار مانده‌اند تا همدست وحشی‌گری‌اش شوند، ندیم خوش‌گذرانی‌اش باشند، در هوسرانی‌اش قوادی کنند، و از غارتگری‌اش بهره برند. این شش تن چنان چیره‌دستانه رهبرشان را راه می‌برند که بدکرداری او از اندازه‌ی زشت‌خویی‌اش درمی‌گذرد زیرا باید به نیابت ایشان نیز بدی کند و همین مایه‌ی پیوستگی آن انجمن است.

وانگهی این شش تن هم شش‌صد تن زیردست دارند که می‌خواهند نفعی ببرند و همان‌گونه بی‌آزرم در کنار اربابان خود جا می‌گیرند که ایشان جبار را در میان گرفته‌اند. این شش‌صد تن باز شش‌هزار تن را به زیردستی می‌گیرند و پایگاه می‌بخشند و چون ایشان را به آزمندی و زیاده‌خواهی می‌شناسند و می‌خواهند مهارشان را در دست داشته باشند به استان‌ها گسیلشان می‌کنند و در آنجا دیوان یا خزانه را به دستشان می‌سپرند. پس آن گماشتگان در همان‌جا به غارت و جنایت می‌پردازند و چنان بد می‌کنند که جز در سایه‌ی اربابان خود نمی‌پایند و تنها به دستور آن بالادستان از کیفر بر کنار می‌مانند. این ماجرا سر دراز دارد و هر که بخواهد خود را با کلاف کردن این رشته سرگرم کند خواهد دید که نه‌تنها شش هزار تن که صدها هزار تن و کرورکرور آدم هم به این ریسمان آویخته و خود را به جبار وابسته‌اند.

—اتیین دولابوئسی، ترجمه‌ی لاله قدکپور

پروست علیه زوال

بعد از جنگ، یعنی در آخرین سال‌های عمر پروست، دوشس دو کلرمون‌ــ‌تونر در اپرایی که برای انجمن خیریه برگزار شده بود لژی رزرو می‌کند تا پروست بتواند یک بار دیگر اهل محفل ــــ‌یعنی دست‌مایه‌های اصلی رمانش‌ــــ را از نزدیک ببیند. پروست دیر می‌رسد، می‌نشیند کنج لژ، پشت به صحنه، و یک‌ریز حرف می‌زند. فردای آن روز دوشس رفتار پروست را به رویش می‌آورد و به او می‌گوید اگر قصد نداشته حواسش را جمعِ مراسم کند، رزرو کردن لژ اصلاً به دردسرش نمی‌ارزیده. این‌طور می‌گویند که پروست در پاسخ لبخند زیرکانه‌ای می‌زند و برایش با دقتی موشکافانه تمام وقایعِ صحنه و نمایش را تعریف می‌کند، با دریایی از جزئیات که شاید هیچ‌کس ملتفتشان نشده بود، بعدش هم درمی‌آید که «خیالتان راحت! وقتی پای اثرم در میان باشد، مثل زنبورها حواسم به همه‌چیز هست».

حساسیت و ظرافتِ طبعِ پروست فقط در کار ادبی‌اش است که تمام‌وکمال محقق می‌شود.  پروست به رویدادها به سیاقی پیچیده و با تأخیر واکنش نشان می‌داد. مثلاً وقتی به تماشای لوور می‌رفت، همه‌چیز را می‌دید اما واکنشی نشان نمی‌داد. البته چند ساعت بعد، شب‌هنگام که بر تختش دراز می‌کشید از فرط وجد و هیجان ناشی از تجربه‌ی آن روز به معنای واقعی کلمه تب می‌کرد. همه‌ی آن مصائب عاشقانه‌ی پروست، همه‌ی آن اندوه‌های کوچک و بی‌امانی که از بس آدم حساسی بود بلای جانش می‌شد ــــ‌و سبب می‌شد، در قیاس با دوستانش، واکنش‌‌هایی شدیدتر، به شیوه‌ای دیگر، و در وقت و زمانی متفاوت نشان دهد‌ــــ بیشتر از هر چیزی به دردش خورد تا در انزوا دنیای تجربه‌های زیسته را در رمانش بازآفرینی کند، به آن‌ها شکلی تازه دهد و ببردشان در قالب اجزای قصه.

پروست از اوان نوجوانی می‌دانسته برای چه به دنیا آمده و قرار است چه‌کاره شود. او رسالت آدمی را، هرآن که متأثر از حس‌وتجربه‌ای احساسی می‌شود، نه ابرازِ آنیِ شور و هیجانات، که تلاش برای تعمق می‌داند، تلاش برای دقیق‌تر شدن، برای رسیدن به سرچشمه‌ی حس‌ها، و ترسیم آن با آگاهیِ هرچه‌تمام. خودش تعریف می‌کند که نوجوانی، حیرت‌زده از انعکاسِ پرتوِ خورشید در برکه با چترش به زمین می‌کوبیده و فریاد می‌زده «وای! وای! وای!» از همان موقع پروست حس می‌کرد در ادای وظیفه‌ی اصلی‌اش ــــ‌نه بروز دادن آنی احساس، که عمق بخشیدن به آن‌ــــ ناکام مانده.

—یوزف چاپسکی، ترجمه‌ی شبنم نیک‌رفعت