سه داستان عاشقانه

مجسمش کن زیر سبکی لحاف پر خواهر، در سرمای تخت‌خواب دونفره، در سکوت اتاق، غلت‌زنان؛ چشمهاش را به‌تأنی باز می‌کند، از ظلمت بی‌انتهای پشت پلکها به تاریکی محض دیوارها به تیرگی سایه‌ها در بی‌رنگی پنجره، قابهای شیشه‌ها و چینهای پرده‌ی تور و شاخه‌های بی‌حرکت درختها. لحاف را پس می‌زند و به عجله نزدیک میز آرایش بخاری برقی را روشن می‌کند، صدای خشک کلید و نور نارنجی فلز گداخته. در همهمه‌هایی دور و بوهایی ناآشنا برمیگردد به تخت‌خواب، چراغ بالای سرش را روشن می‌کند و رادیو را باز می‌کند، ایستگاهی فرانسه‌زبان، و کتابهایی را که بی هیچ انتخابی از قفسه‌ی کتاب خواهرش به اتاق‌خواب آورده از روی قالی برمی‌دارد، یکی یکی، کتاب پشت کتاب تشریح تفسیرهای پیشتر چاپ‌شده و تفسیرهای تازه‌تر بر کتابهایی دیگر، ورق‌زنان، همراه صدای بریده‌بریده‌ی گوینده‌ی خبر. پشت‌داده به بالشها، در کشوی میز کوچک کنار تخت‌خواب یک خودکار آبی و کاغذها هوایی می‌یابد و شروع می‌کند به نوشتن و نمی‌نویسد، خیره در عنوان نامه، خیره در آینه‌ی تاریک میز آرایش و گنجه‌ی لباس و سقف و دیوار. خش‌خش رادیوی شبانه و صداهای آهسته‌ی ریزش مانند بخاری و بوی سوختگی، بوی گچ، بوی نم، بوی چاهک مستراح وقتی نگران بند آمدن شیر آب نوشته‌های روی دیوار را حفظ می‌کرد، «هرکس این فوشها را مینویسد حتماً ❋ است و من آدم ❋ را می‌شناسم و من یک آدم ❋ ❋ هستم اگر میل دارد تا کارش را تمام کنم دیگر از این حرفهای بد ننویسد»، لبخندزنان؛ مجسمش کن، کاغذها و کتابها را ریخته پایین تخت‌خواب، بخاری را خاموش کرده به عجله و برگشته در گرمای ملحفه‌ها؛ چراغ و رادیو را خاموش کرده، فروتر خزیده زیر لحاف، چشمانش بسته، بیدار.

—شمیم بهار

من دریای تو را یافتم

۱
بادی نیست
برفی نیست
رفرفه‌ی دستی است
که هزار پرنده را
در سینه‌ات پرواز می‌دهد.

اما آسمان،
هنوز هم بی‌شعله زبانه می‌کشد، سیاه می‌شود و فرو می‌ریزد

نه، من سوگند نخواهم خورد
این دستها ازآن من نیست

کاروان هنوز در میان راه بود
در میان شب
با این همه مرجان که در تنش خواب رفته است
هر شب فراز می‌آید
بر این دریای مرده می‌گذرد
موج‌موج تنم را باز می‌کند
تا مد دریا
بر صخره‌ها کوبد

اما در این جزیره شب نیست
در این جزیره سنگ نیست
تو میراث مرجانی دریایی
سرزمینت را گم کرده‌ای.

هنوز آتش کاروان روشن بود
هنوز بوی پیراهن یوسف در باد
اما... چقدر تنم بوی خون می‌دهد
ولی من یوسف نیستم
من عزیز مصر نیستم
من در کنار همین چاه
من در همین بیابان
کار را تمام می‌کنم.

هنوز زنجره در کار بافتن شب بود
مگو شب
تو و این همه باد برای رفتن ما
مگو که بادبانی نیست

گاهی که بارانها بعد از هزار سال
از راهها و سفرهای آسمانی‌شان بازمی‌گشتند
دمی، خیمه‌های کوچکشان را برمی‌افراشتند
ما تنها از تو می‌گفتیم
گاهی که راه را از سمت ستاره می‌خواندیم
به خواب می‌رفتیم
و باد ما را به راه خود می‌برد
و تمام گلها
با کودکان کوچکشان در باد می‌لرزیدند
و تمام گلها
بی‌کودکان کوچکشان در باد...

شاید در انتهای سفر بودیم
ولی تو، هنوز هم آنجا بودی در کوره‌راهها
با گلی در دست
یکی سرخ و یکی سپید
تمام راه را آمده بودی
در چهره‌ات
هنوز هم سنبله‌ای می‌سوخت.

۲
نه
این واحه نیست
دشت نیست
سایه‌ای بلند است
اندام کویری تو
همین‌گونه که می‌لرزد
سایه‌وار می‌گذرد
دودی که بی‌شعله
زبانه می‌کشد، می‌وزد
پوستی که می‌سوزد
لایه‌ای از خاک
لایه‌ای از باد
لایه‌ای از آفتاب
بستر رودی بی‌آب
که بادها در آن جاری است
سنگواره‌ی موجی که بازمانده
سنگواره‌ی دریایی که بازمانده بود

شاید در انتهای سفر بودیم
که من دریای تو را یافتم
دریای تو بود
من سرزمین نیایم را یافتم
دریای تو بود
من سرزمین نیایم را می‌شناختم
گاهی که بادها رفته بودند
همان بیکرانه و آرام بود
از خاک بود
همان امواج دریا بود
همان باد بود و خیزش امواج
موج‌موج غباری که می‌وزید
بر همین بیکرانه‌ی خاک
بر همین بیکرانه‌ی موج
بعد از هزار سال
من دریای تو را یافتم
همان دریای نیلی ما بود
همان دریای باستانی ما
بعد از هزار سال
از آفتاب
چهره‌اش
       سوخته
از باد
پوستش
       خشکیده
تنش
    خاک گشته بود.

۳
نام تو چیست؟
رودت کجاست؟
نخلهایت کو؟

این دنیای دیگری است
که از پوست
خیمه می‌بندد
از گوشت
شعله می‌گیرد
از استخوان...

مگر شبانان دشتستان هنوز بیدارند؟

این صدای کیست؟
این که هر شب
از کوره‌راهها بازمی‌آید
نخلهای تو را می‌جوید
چهره‌ی نیایت را:
با تمام خاک
با تمام باد
با تمام آفتاب
با تمام آب
نگاه کن:
تو در آن سالها فقط سوختی
صدایت را
زنجره‌ها پنهان کرده بودند
یادآر
مادرت
پیراهنت را در این نای نهان کرد
چشمهایت را...

اما، این صدای کیست؟
باد می‌آید
این صدای کیست؟
موج می‌بالد
ولی این نیزار هنوز هم می‌سوزد

مگر شبانان دشتستان هنوز بیدارند؟

تا شب
زنجره و شبتابش را بازآورد
از نای شبانان
شعله، از شعله
دشتی فراز می‌آید
یادآر
در این سنگ آتشی پنهان بود
در شعله
رقص هزار قبیله بیدار می‌شود

نگاه کن!
سور شبانه‌ی ما چطور آغاز می‌شود
یکی
دستش را در میان می‌گذارد
به گرد دستهای خویش می‌رقصد
یکی
پایش را در میان می‌گذارد
با دست
به گرد شعله‌ی پاهای خویش می‌رقصد
یکی
تنش را در میان می‌گذارد
با آسمان گرگرفته‌ی چشمهایش
به گرد خویش می‌رقصد
اما من چه کنم؟

کاروانها
مرا همین‌گونه که می‌بینی
گمشده یافتند
از دریا
همین غبار را به تن داشتم
از تمام بیابان
همین سراب را در چشم
آنها تمام روز
به هوای آب آمده بودند
ولی از آسمانها
تنها مرا یافتند که می‌بارم
همین‌گونه که می‌بینی
از خاک
همین زخم را به تن داشتم
که هر صبح می‌شکفت.

من تنم را در باد وانهاده بودم
چشمهایم را، نه
من چشمهایم را در غبار وانهاده بودم
دستهایم را، نه
دستهایم را در رفرفه‌ی شعله و بالی که دیگر نیست

نگاه کن!
تمام شب
می‌لرزد، می‌وزد، می‌بارد
پای‌آبله می‌گذرد
راه را
پرده در پرده
در پس خاک می‌جوید
نه گاه رفتن نیست
نه، مرا راه رفتن نیست
نه یعقوبی در پس و نه زلیخایی در پیش
تا باد
باز در شعله‌ام بدمد
تا باد
باز در شاخه‌ام بوزد
می‌مانم
می‌دانم
از یاد و دیار
تنها او بازمانده است
او که باد را دیده
او که برگ‌برگ باد را روییده
او که شعله‌شعله‌ی باد را بالیده است
می‌آید و مرا
همین‌گونه که می‌بینی
بازمی‌یابد:
بر طاق و رواق منظر شهر
بر چارتاق دروازه‌های بلخ
با پوستی که تمام روز
شراع کشیده در باد می‌وزد
با شرحه‌شرحه‌ی گوشتی که می‌سوزد
و شعله‌به‌شعله می‌شکوفد:

—محمود نیکبخت

ورود

و آدم باز هم هر طور شده سر می‌رسد
می‌بیند خودش در اتاق‌خوابی غریب
دارد بند لباسهای زن را باز می‌کند
حس می‌کند پاییز
دارد برگهای کتانی و ابریشمیش را
به دور ساقهای زن می‌ریزد
آن تن پررگ جلف آشکار می‌شود
به خود پیچیده
مثل باد زمستانی

—ویلیام کارلوس ویلیامز، ترجمه‌ی احمد اخوت

جنین تاس: قطعه

پس کاف برخاست و جمیع حروف را سلام داد و گفت برادران خود را قسم می‌دهم که حکایاتی را که از من خواهند شنید به جز در سینه‌ی خود با کسی مرور نکنند که این حکایت از هر کس به جز من شنیده شود دل‌ها را بیمار گرداند و آن خود خیانتی آشکار خواهد بود. پس گفت: «به ظلمات رسیدم. بر سریر خون‌نشسته جنینی دیدم در ردای ارغوانی‌ی لطیف و او نرد می‌باخت با ابلیس که صورت نداشت و ملک‌الموت بر فراز تخته بال گسترانده بود. پس در چشمان ملول ملک‌الموت جنین را زار و دست وی را به خون دیدم که تاس در مشت لرزان او از هر چشم خون می‌گریست. جنین پیروز معرکه نبود مگر به جفت هفت و من ابلیس را دیدم که در نوبت بعد تاس هرچه‌باداباد می‌ریخت و آخرین سوارش را پیروز از معرکه به در می‌برد و جنین را در آستان به ملک‌الموت می‌سپرد. پس ابلیس گفت «نومیدی خطاست. از خاطرم می‌گذرد در سال‌های دور جفت هفت جنینی آورد و برد. و او تا ظلمات رفت و از وی جز قصّه‌ای نماند.» پس بازی معلّق شد و او به ظلمات رفت، دید، برگشت، نشست، برداشت، چرخاند، ریخت، رقصید، غلتید، نشست: جفت هفت. چون سر بلند کردم ابلیس را دیدم که تاس را محکم می‌فشرد و می‌گفت «دست تقدیر هرگز نلرزاد» و ملک‌الموت را دیدم که پرده‌های آستان را کنار می‌زد و جنین ردای ارغوانی‌ی خود را از تن به در آورده عریان از آستان عبور می‌نمود. و درین هنگام هفت در هیئت قوشی فاتح در اعلاارتفاع تاس در اهتزاز بود.

—کیوان طهماسبیان، ترسگفتار درس، و دیگر شعرها

قصیده‌ی آهو

همیشه صدایی هست
که از جام پنجره
                   زیبایی را
                             می‌نوشد
آن‌که پنهان از ماه
                   ساز برمی‌گیرد
و نام اول او
آفتاب را به مدار جنون می‌خواند
و ساز عشق
در دست‌هاش
دلی‌ست
که از پشت پرده‌ها
                   زیبایی را
                             نمی‌داند و می‌نامد

—شاپور بنیاد